غنچه رزم رشد کرده!!!!
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 17:35
وای خدا!!!!!باورتون نمی شه!!!امروز اندازه اش گرفتم شده بود 5 سانتی متر!!!!دعا کنین همینجوری بارون بیاد!!!نه تنها گلم بلکه کل خراسان رضوی به آب نیاز داره!دعا کنین لطفا!!!
الان فهمیدم چرا
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 17:35
به دوستای خیلی شاد می گن دیوونه ان!!!!!چون یه ضرب المثلی هست که می گه: چو دیوانه،دیوانه ای ببیند،شاد می شوند!!!!!! عجب!!!
شهادت حضرت زهرا (س)
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 17:35
مي خواست با علي سوي مسجد رود وليدردا كه تازيانه ي غنفز امان نداد مي خواست كه دهد جان به بشت درجون بي كسي علي ديد جان ندادهرقهرمان كند به نشان خود افتخارولي زهرا نشان خود به علي هم نشان نداد شهادت حضرت زهرا (س) را به همه ایرانیان تسلیت می گویم...
برگشتم تا شروع کنمممم!!!! O.O
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 17:35
EVERY BODY REPEAT AFTER ME !!!!GO AND F#*@ YOUR SELF SCHOOL Go and F#*@ Your Self school !!!GO AND F#*@ YOUR SELF SCHOOL Go and F#*@ your Self school برگشتم تا شروع کنم به تعریف کردنننننننن.....حالت
دوست بعدیم،پارمیدا
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 17:35
پارمیدا رو همین امسال باهاش آشنا شدم.خیلی دختر خوبیه!پوستش گندمیه و لباش ریز و کوچولوئه،چشماش قهوه ای سوخته ست و درشته،ابروهاش خیییییلی نازکه که اصلا نمیتونی ببینی!!!حتما باید براش مداد ابرو کشید!خلاص
کوهنوردی تو توچال!!!!
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 17:35
سلام! ما برای مسافرت تابستونی،یه چند روزی رفتیم تهران،پیش عمو کوچیکه ام! امروز من و مامان و بابام و عموم،کله صبحی رفتیم توچال! ولی خیلی پام درد گرفت.بس که عمومو بدجنسی کرد و نذاشت استراحت کنیم و از امکاناتش استفاده کنیم!لعنتی ایندفعه برف نداشت توچال.... -_- خیلی رو اعصابم بود.الکی بار بردیم و اوردیم...
در مورد دوست من،آیه
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 2:52
اون یه قوه تخیل بالا داره!اگه بگی یک داستان صد صفحه ای بنویس،در عرض یک دقیقه می نویسه.خیلی باهوشه،اما بی دقتیش باعث شده هوشش مخفی بمونه.هیچ وقت نمی تونه بادقت باشه.همیشه یک روزی در هفته داره که ناراحته.وقتی ناراحته،نمی تونه خودشو کنترل کنه و یه حس وحشتناک بد تو وجود دوستش انتقال میده.آدم فکر می کنه ...
گل رزم
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 21:34
سه هفته پیش،باغ بابا بزرگم بودیم.یک قسمت از باغ،فقط گله!منم که عاشق گلم!کوچولو بودم،بابا بزرگم بهم قول داده بود که یک غنچه رز،وقتی بزرگ شدم،بهم می ده تا نگهش دارم. بعد من اونجا نشستم.من همیشه اول به گل ها آب می دادم و می نشستم کنارشون و باهاشون حرف می زدم.آخه از یک جا شنیده بودم که گیاهان هم احساس د...
پیشو کوچولو با لب تابم بازی می کنه.
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 21:34
لب تابم رو اوردم تو حیاط!چون پیشو الان تو حیاطمونه.تا لب تابم رو دید،یدو بدو اومد بغلم و شروع کرد با دکمه هاش بازی کردن! اینم متنی که با صفحه کیبورد نوشته... پسمیکک. کیحکیحاکثحکرثثراح وثروا رابخرککسکزکنقر. ؤن. تث ؤع اعثيعءءتیتحتررحخب. خم ی ک س شتصتسخقح..کرکقبترکقبکرکبکرک. حفبکربکحقکحت خخخ....بیشتر ا...
روزی بسیار عالی
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 21:34
امروز یک روز عالی بود! اولاً که امتحان ریاضی مو 19.5 دادم. بعدش علومم رو 20 دادم. تلاوت قرآنم که حرف نداشت! کلی گل کاشتم امروز خلاصه. بعد وقتی وارد خونه شدم،دیدم که تولد برادرمه!!!خلاصه بعد از ناهار،آبمیوه با کیک تولد خوردیم!!! امروز،یکی از بهترین روز ها بود!!!! برچسبها: پریا , یه روز توپ , امتحانات...
پیشو تو جعبه ی دستمال کاغذی
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 21:34
خدایا تو این جا چی کار می کنی؟
لوازم التحریر واسه مدرسه
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 18:35
سلام دوستان.امروز روز خسته کننده،ولی خیلی خوبی بود.نمی دونم چرا؟ولی من عاشق خریدم!امروز خریدامون یک جورایی فرق داشت.رفته بودیم که واسه پاییزم لوازم التحریر بگیریم.یک عالمه چیزا داشت که من خوشم اومده بود.مثلا پاک کن های فانتزیش،خیلی خوشگل بود!یکی به چ
زندگی سریع می گذره...
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 18:35
فکر می کنم زندگی ما آدم ها هم به اندازه ی همین فیلم سریع می گذره. حتما دانلود کنید و ببینید. برچسبها: فیلم , زندگی , سریع گذشتن , نقاشی تاريخ : شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ | 21:27 | نویسنده : پریا لاو | لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
وضعیت فعلی
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 18:35
سلام.بلااخره مدرسه ها باز شد!!!!خیلی خوشحالم!!!دوست دارم معلم هامو بهتون معرفی کنم!!! خانم کاشانی ☚ معلم ریاضی خانم رحمانی ☚معلم ادبیات و اجتماعی خانم کلیدری ☚ معلم علوم و قرآن و هدیه خانم آل حیدر ☚معلم زبان خانم یزدی ☚ مربی تیم بسکتبال(من تو تیم بسکتبال مدرسه ام.) خانم قربانی ☚معلم کامپیوتر موندم چ...
شب های الان با شب های قدیم فرق کرده.....
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:46
الان نشستم کنار پنجره ی اتاقم...خونه مون طبقه ی پنجمه،یعنی آخری آخری.کیف می ده واسه نگاه کردن آسمون تو شب.خوابم نمی بره تا ستاره هارو نشمارم.هرجی می گردم ستاره ها رو پیدا نمی کنم.اصلا انگار گم شدند!حتی جالب اینجاست که ماه رو هم نمی بینم!خیلی وحشتناکه.که آسمون رو سیاه و خالی ببینی.باز روز بهتره....شب...
گم شدن من در پاساژ!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:46
امروز با مامانم و داداش کوچولوم رفتیم یه پاساژ.مامانم می خواست برام لباس مخصوص عروسی بگیره.چون پس فردا عروسی برادر شوهرخالم دعوت بودیم.بعد خلاصه راه می رفتیم و مغازه ها رو می دیدیم.من چشمم به یک پیرهن خورد،خیلی قشنگ بود و توی ویترین گذاشته بودند.رنگش سفید بود و دامنش پفی بود بعد دور کمرش روبان آبی ب...
اولین جلسه ی دومین کلاس تابستونیم.....
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:46
امروز اولین جلسه ی دومین کلاس تابستونیم بود.رفتم امروز کلاس عروسک سازی.خیلی خوب بود.با دو نفر هم دوست شدم.یکی اسمش رویا بود و یکی اسمش مریم بود.معلممون هم خیلی خوبه!آم...کلا خیلی خوب بود.از قبل هم می رفتم کلاس زبان،کلاس زبانمم خیلی دوس دارم.من چون خیلی عروسک دوس دارم،گفتم برم دومین کلاسمم عروسک سازی...
اگر بال داشتم....
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:46
اگر بال داشتم چی کار می تونستم بکنم؟... می تونستم پرواز کنم! می تونستم برم پیش خورشید! می تونستم به ابرها دست بزنم! می تونستم به پرنده ها سلام کنم! می تونستم با هواپیما همراهی کنم! می تونستم برم فضا! می تونستم از این دنیا دل بکنم و برم و هیچ وقت برنگردم....... حیف که بال ندارم......
خواب همیشگی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:46
امروز بابا بزرگ یکدونه از دوستای خوبمون برای همیشه خوابید... بله بابا بزرگ منا جون. برا شادی روحش صلوات بفرستین و فاتحه بخونین....
من نگهبان یک بچه گربه شدم!!!!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:46
شنبه هفته ی پیش داشتیم با بابام و داداش کوچولوم راه می رفتیم.داداشم هی گریه می کرد و مامانم خسته بود.گفیم ببریمش پارک.بعد اونور کوچه دیدم دوتا گربه دارنذ همین جوری با یک بچه گربه دعوا می کنند و هی چنگش می زنن.بعد لگدشون زدم تا دست از سر بچه گربه بردارند.یه دوتا چنگ نثارم کردند بعد رفتند.هیچی...بینوا...